خدایا جمعه شد یار نیامد
انیس و محرم راز نیامد
دلم خون شد از این دوری خدا یا
عزیز و یار دمسازم نیامد
هزاران نکته در دل دارم ازعشق
ولی ان نکته پردازم نیامد
شکسته بالم و افتاده در خاک
خدایا بال پروازم نیامد
شده روزم سیه چون زلف یارم
چرا ان ترک شیرازم نیامد
مرا فریادها بس در گلو ماند
شکسته بغض و اوازم نیامد
غمینم هجر و وصلش کرده دلخون
چرا پایان و اغازم نیامد
شعر از حسین یار قلی از قزوین انشالله همیشه شاد و سلامت باشند

